بیائید به یاد بیاوریم
پیر زن فقیر را ...
از زمانی که دامادش از خانه بیرون انداخته بود ...
می شناختم ...
هر بار که نمره ی بیست می گرفتم ...
پول خوراکیم را به او میدادم ...
و او با چشمان پر اشکش ، فقط نگاهم میکرد ...

بزرگتر که شدم ...
نه دیگر نمره ی بیست میگرفتم ... نه پیرزن را یاد می کردم ...
+ نوشته شده در هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت توسط ع.ملکان
|