یاد تو ...
شبها ...
تنها یادگاری تو را به دوش می اندازم ...
و یک یک اتاقها را از عطر تو پر می کنم .
و تا صبح ...
در حضور تو
روحم را به آتش می کشم ...
بیست و نهم مرداد 1387 توسط ع.ملکان |
گریه ...
تا حالا گریه کردی ؟
اگه جوابت منفیه بدون که ...
گریه ، یه جوریه ...
خیسه ، شوره ... تازه اگه مثل من آب از بینیت هم راه بیفته که شورتر !
نوزدهم مرداد 1387 توسط ع.ملکان |
چه سعادتیست
وقتی که برف میبارد
دانستن اینکه
تن پرنده ها گرم است .
* ممنون اکبر جان ... خیلی بهش احتیاج داشتم .
سیزدهم مرداد 1387 توسط ع.ملکان |
Design By Parstheme