انصاف ...
گونه ها از سرما گل انداخته بود ...
میخواستم ببینم امروزم همونجا نشسته یا نه ؟
.
پیرزن فقیر همونجای روزهای قبل نشسته بود
و چادر سیاهش رو دور خودش پیچیده بود ...
پنج قدم که گذشتم
روی زمین نشستم ...
خیلی سرد بود ... سرد سرد ...
بیستم آذر 1386 توسط ع.ملکان |
همه ی هستیم برای تو ...
ترمز که کردم آمد و کنار ماشین ایستاد ...
دستاشو که تا آخر بلند کرد تازه رسید به لبۀ پنجرۀ ماشین ...
- عمو جان سبزی میخری ؟
صدای ماشین پلیس که بلند شد ... رنگش پرید و فرار کرد
و من برای آخرین لبخندش ،
برای تمام غصه هایش گریستم ...
وقتی خدایمان مغلوب شد چه میکنیم ؟!!!
این نیمۀ شکسته است ...
یا کودکی که به شیطنت خدایم شکست !
نهم آذر 1386 توسط ع.ملکان |
گاهی خودم ...
باران که می بارید ...
مرد بی رحمانه ، نشانه را در رویایش جستجو میکرد ...
سوم آذر 1386 توسط ع.ملکان |
Design By Parstheme